![]() |
![]() |
|
| نوشته های یه نوجوان |
|
به نام خدا
تبریک می گم عید نوروز رو به همی بر وبچس ارزوی موفقیت دارم برای همه تان دلم برای همه تون تنگ شده التماس دعا راستی دادش علی کجایی؟؟؟؟؟ یه پیام بزار. چرا وبلاگت نیست؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 15:40 توسط سلیمان |
|
|
سلام دوستان عزيز طبق دستوري كه ازقرار گاه امده قرار شده كه از جبهه ي وبلاگ نويسي عقب نشيني استراتژيك داشته باشيم تا بتونيم روي كنكور و دانشگاه تمركز نيرو داشته باشيم و دژ كنكور رو بشكنيم و دشمن رو قيچي كنيم به همين دليل ديگه توي اين وبلاگ مطلب جديد نمي اد و بعد از دو سه ماه هم حذف مي شه شما هم بهتره كه لينك من رو از وبلاگ تون حذف كنيد تا انشاالله بعد از كنكور يه دوره طراحي وب بريم و با يه وب جديد خدمت برسيم البته متاسفانه تو جبهه ي اينترنت زياد زمين گيرم و عقب نشيني يه كم سخته مجبوريم اون جا تعديل نيرو بكنيم اگه كاري يا كه فرمايشي داشتيد مي تونيد ايميل بفرستيد در ضمن نظر خواهي رو هم غير فعال گذاشتم چون ديگه كسي نيست كه اون ها رو چك كنه اين سه ماه تجربه جالبي ازاينترنت بود خصوصا با مطالب زيباي جوجه بسیجی وپست هاي اييني سیب ونوشته هاي مختصر و دلنشين یا کریم و خاطرات حسادت بر انگيز قاصدک ومطالب عالمانه و حسرت برانگيز و شرمگين كننده و تحريك كننده ي علي البته خودم را از مطالب خوب وبلاگتون محروم نمي كنم و حتما نظرم رو راجع به پست ها تان بيان مي كنم ما رو از دعاي خيرتان فراموش نكنيد و از خدا بخواهيد كه رتبه كنكورم بحدي باشه كه بتونم وارد دانشكده افسري امام حسين (ع)بشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 7:23 توسط سلیمان |
|
|
وقف کننده ی وجود خویش برای اسلام
انسانی به تمام معنا انسان ،تمام نسخه ی انسانیت ، تمام حقیقت انسان
زنی روحانی ،زنی ملکوتی، تمام حقیت زن
موجودی ملکوتی به صورت انسان ،موجودی الهی و جبروتی ،به صورت یک زن
دارای تمام هویت های کمالی متصور برای انسان
واجد تمام خصوصیات انبیا
جلوه گر تمام حیثیت و تمام شخصیت زن
مجتمع معنویات و جلوه های ملکوتی،الهی ،جبروتی،ملکوتی و ناسوتی
تربیت یافته دست غیبی و قدرت الهی
تریت یافته ی رسول الله (ص)
دست همگان از رتبه ی او کوتاه
افتخار عالم وجود
الگوی همگان
افتخار خاندان وحی
چون خور شیدی درخشنده بر تارک اسلام عزیز
فضایلش،هم طراز فضایل بی نهایت پیامبر اکرم و خاندان عصمت و طهارت
کوتاهی افهام از درک مرتبت او
نمونه ی انسان
جلوه نُمای هویت انسانی
عنصری تابناک
زیر بنای فضیلت های انسانی و ارزشهای والای خلیفه الله در جهان
از معجزات تاریخ و افتخارات عالم وجود
درخشش نور تربیت یافتگان از بسیط خاک تا آن سوی افلاک و از عالم ملک و تا آن سوی ملکوت اعلی
حجره ی محقرش ،جلوه گاه نور عظمت الهی و پرورش گاه زبدگان اولاد آدم
اسوه ی تهذیب و اخلاق
مقتدا و الگوی همگان
مولود اعظم
کمال افتخار زنان
محضرش فرود گاه و عروج گاه 75 روزه ی جبراییل
کاتب وحی او ، امیر مومنان علی (ع)
تناسب کامل روحی او با روح اعظم
الگوی مجاهدت ،مخاطبت،زهد،تقوا و عفاف
توهین کننده به او محکوم به مرگ
صحیفه ی او افتخار شیعیان
واجد تمام مقامات معنوی ائمه اطهار (ع)
حقیقت و باطن لیله القدر
تسبیحات او ،افضل تعقیبات نماز
برگرفته از کتاب جامی از زلال کوثر نوشته ی آیت الله محمد تقی مصباح
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 5:9 توسط سلیمان |
|
|
سلام دوستان عزيز بالاخره از كارزار امتحانات برگشتيم اگر از نتيجه امتحانات بپرسيد برايند خودم اينه كه بد نبود با دو سه تا تجديد و تبصره و معدل نوزده و صد صدم قبول مي شم پس از روزها يه مقداري طول مي كشه تا دو باره رو دور بيام يه عكس خوب داشتم كفتم شما هم ببينيد ضرر ندارد
به دو تاي وسطي نگاه كنيد در حال سجده شهيد شدند(خوشا به حالشان ) عكس سوم از سمت راست هم به نظر مي رسد كه قناصه به گلوش بوسه زده اون يكي هم به نظر خمپاره ي 85 است عكس زمينه ي جالبي مي تونه باشه ها چون هر كس ببينتش تحت تاثير قرار مي گيره خوشا به حال آ نان كه با شهادت رفتند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 4:16 توسط سلیمان |
|
|
سلام
پست اخرمان در لینک زیر موجود است اگه می خواهید بخوانیدش بعد برام نظر بذارید |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:17 توسط سلیمان |
|
|
سلام دوستان راستش قصد داشتم ديگه چيزي ننويسم تا بعد از امتحانات ولي يه اتفاقي افتاد كه حيفم اومد ننويسم راستش من امروز توي اتاق كامپيوتر مدرسه بودم و درحال چك كردن كامپيوتر ها كه خدماتي مدرسه مون در رو باز كرد و اومد تو، ابدارچي مدرسه مون از ازادگان است هنوز هم معلوم است كه حال هواي جنگ رو فراموش نكرده است چون يه بار كه داخل اتاق كامپيوتر بوديم من صداي اهنگران رو گذاشته بودم اين اقا كه اين صدا براش اشنا بود از ابدار خانه ي مدرسه مان اومده بود تو اتاق اي تي يواشكي داشت به صدا گوش مي داد طوري كه ما متوجه نشيم داره گوش مي كنه مثل اين كه خجالت مي كشيد يگه اين صدا و دوست داره خلاصه داخل اي تي بودم كه اين عزيز امد تو رو به من كرد و يه سيدي به من داد گفت كه براش بزارم، روي سيدي رو خوندم روش يه چيزهايي در بارهي "سر" نوشته بود خوب متوجه نشدم سيدي رو گذاشتم و رفتم سراغ جت اوديو شروع كرد به پخش چند تاي اول كه به اصطلاح "شو" بود وقتي اينها رو ديد خجالت كشيد سريع گفت اقا من به اينها كار ندارم برو جلو، بردم جلو يه صفحه سبز ظاهر شد روش يه چيزهايي به عربي نوشته شده كه نخوندم گفت كه همينه من هم رفتم سراغ كامپيو تر هاي بغدي براي چك كردن بعد از چند دقيقه صدام كرد و گفت بيا ببين همينه رفتم نگاه كنم ديدم يه نفر بادست بسته و با شلوار نظامي و بدون پيراهن و با چشمهايي كه با پارچه اي سفيد رنگ بسته شده رو زمين افتاده از طرز افتادنش فهميدم كه بيهوش است يه دفعه دوربين رفت روي سر و سينه اش بعد يه دفعه اي به كاردي اومد و رفت رو گلوش ديدم كه داره پايين مي رو و خون شروع به فواره زدن كرد بله طرف رو سر بريدن و بعد سرش رو گذاشتن رو سينه اش راستش تا اون موقع من حتي سر بريدن مرغ رو حتي نديده بودم شرح كردن اون احساسي كه به ادم دست مي ده يه كم سخته اولش به ياد امام حسين افتادم اما سريع از اين فكر اومدم بيرون همش تصوير اون لحظه اي كه چاقو تا نيمه تو گلوي طرف فرو رفته بود و يه حجم عظيمي از خون زده بود بيرون تو ذهنم بود اما اين تصوير براي لحظاتي من رو لرزاند ، ترسيدم ، از راهي ميخواستم در زندگي واردش بشم كه نكنه من هم عاقبتم اين بشه اما بعد از چند لحظه با خودم گفتم كه بي حكمت نيست كار خدا، خدا اين تصوير رو بهت نشان داده كه بگه ارزوي نماز در قدس از اين گرفتاري ها داره پا گذاشتن در مسير ما به اين جا ها هم امكان داره ختم بشه البته من قبلا مي دانستم كه سر بريدن امكان داره عاقبتم باشه ولي تا اون موقع سر بريدن رو نديده بودم و يه تخيل ازش داشتم خلاصه بد جور لرزيديم اما زنگ بعدش راه كشتن اين ترس رو پيدا كردم حدس بزنيد چي بود حدس بزنيد ديگه ...... وقتي اومدم ، خانه كامپيوتر رو روشن كردم از داخل نرم افزار حماسه زندگينامه شير كوهستان رو خوندم وقتي تمام شد دلم دوباره قرص شد اصلا زندگي نامه و خاطرات شهدا همانند يك داروي شفا بخش مي مونه اينجا اون رو برايتان مي ارم اميد واريم كه يه زماني كه سر بريدن رو از نزديك ديديم نترسيم البته مشكل فونت داره كه بايد ابتدا ورد رو باز كنيد بعد متن رو كپي كنيد داخل "ورد" بعد بخوانيدش مهدي خندان üŒ²÷¿Ó ´ö² ²® ‚"Ⴣƒ¥÷ƒƒƒã òƒƒ»Œ÷í" у‘Œ÷ƒƒƒƒ™ ´Œ ‚"òŒ²ƒõ" üƒ˜ƒƒ»ö² ²® 1341 è» ùƒƒ‘ "ü¯ƒúƒƒñ" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 5:26 توسط سلیمان |
|
|
چون امتحانات کشوری است سخت ملتمس دعا هستیم حتما الان اینجوری هستید
علی یارتان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:5 توسط سلیمان |
|
|
سلام این دوستمون وبلاگش رو تازه باز کرده بهش یر بزنید بد نیست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:8 توسط سلیمان |
|
|
حاج يدالله وجود حاج يدالله براي بچه ها تكيه گاه بود ، حتي در پشت جبهه و در ورزش . يادم مي آيد كه تيم واليبال دسته يك كرج را براي مسابقه به سپاه دعوت كرده بوديم چهار پنج نفر از بازيكنان واليبال در ان تيم حضور داشتند . مسابقه شروع شده انها متوجه بودند كه ما تيم ضعيفي هستيم و به خاطر همين سغي كردند با ما مدارا كنند . دور اول با نتيجه ي 15-3باختيم . اين مسئله در روحيه ي بچه ها تاثير بدي گذاشته بود همه مي گفتند اي كاش انها را دعوت نمي كرديم هر چه باشد بچه هاي سياسي حزب الهي نبايد از خود ضعف نشان دهد باعث ابروريزي مي شود... دور دوم هم باختيم مي خواستيم دور سوم را شروع كنيم كه حاج يدالله را از دور ديديم كه مي آمد بچه ها انگار جان دوباره گرفتند وقتي نتيجه بازي را شنيد گفت كه بازي مي كند . همه با خوشحالي قبول كردند و او وارد زمين شد من پاس مي دادم و او ابشار مي زد و مي گفت : حواست جمع باشد پاسهايي كه مي دهي نيم متر بالاي تور باشد . در همان لحظات اول روحيه ي بچه ها تغيير كرد . وقتي حاج كلهر به هوا مي پريد تا ابشار بزند مي ديديم كه كمربندش تا بالاي تور مي رسد . تيم مقابل جهار نفري براي دفاع به هوا مي پريدند و نمي توانستند توپها را بگيرند بد ين ترتيب سه دور ديگر تيم ما برنده شد . وقتي مسابقه تمام شد دور هم جمع شديم گفتم : چه خوب شد كه شما رسيدي و الا بازي را باخته بوديم چه طور اين قدر خوب و محكم بازي مي كني ؟ گفت : "همين قدر مي دانم كه بچه هاي حزب الهي دست روي هر كاري بگزارندبايد حرف اول را بزنند"
روستاي بابا سلمان از توابع شهريار در سال 1333پذيراي نوزادي شد كه او را يد الله ناميدند . خانواده ي كودك از راه رسيده در ديار خود به تقوا و پاكدامني مشهور بودند و همه مي دانستند كه يدالله بردباري و شكيبايي را از مادر و شجاعت و جوانمردي را از پدر به خوبي خواهد اموخت يد الله بزرگ و بزرگتر مي شد دوران دبستان را پشت سر گذاشته به مقطع راهنمايي قدم گذاشت . بهايي مسلكان شهر سعي در نفوذ به ان سامان داشتند و همين انگيزه اي شد براي يدالله ، ان بزرگ مرد كوچك كه به مطالعه ي ديني پرداخنه و سعي در تحكيم عقايد مذهبي اطرافيان خويش نمايد سال 1351بود يدالله كه به دليل دوري راه روستا به شهر نتوانسته بود در مقطع دبيرستان ادامه ي تحصيل بدهد به همراه يكي از دوستانش به كار سيم كشي ساختمان پرداخت و از همان سالها با شخصيت امام(ره) آشنا شد و ايشان را به عنوان مرجع تقليد بر گزيد و پاي در جمع مبارزان مكتب روح الله نهاد . پس از پيروزي انقلاب اسلامي فعاليت ضد انقلاب در غرب كشور يد الله را بر ان داشت كه به ان خطه سفر كند و به صف مبارزان عليه گروههاي معاند بپيوند سر اجام در عمليات كربلاي 5 هنگام باز گشت از خط به قرار گاه به بهانه ي اثابت گلوله تانك به ماشين حامل وي به ديدار خدا شتافت چند خاطره من هميشه نگران حاج يدالله بودم . در مدتي كه از او جدا مي شدم نگران بودم كه نكند اتفاقي برايش بيافتد من براي كاري به عقب رفته بودم و برايش پيغامي داشتم كه براي جلسه برگردد عقب . وقتي به خط رسيدم پيش حاج يدالله رفتم و گفتم : حاج علي فضليگفته عقب جلسه است حتما بايد بيايي حاجي گفت :ول كن بابا با اي جلسه ها كاري درست نمي شود. فرداي ان روز نزديك ظهر بود منطقه ارام شده بود و قرار بود گردانها جابه جا شوند.حاجي گفت:علي ماشين رو روشن كن برويم باور نمي كردم خدا رو شكر كردم كه بالاخره تصميم گرفت عقب برگردد دل توي دلم نبود مي تر سيدم در همين چند لحظه اتفاقي بيافتد .گفتم حاجي ماشين بد جايي است بيا يرويم گلوله هاي خمپاره و توپ مرتب به زمين مي خوردند حاج كلهر امد و سوار ماشين شد و حركت كرديم هنوز دور نشده بوديم كه ناگهان احساس كردم ماشين از زمين كنده شد . دود و آتش همه جا را گرفته بود . ناگهان ديدم حاجي ارام روي زانوي من افتاده ، دست و پاي خودم رو گم كردم نگاهي به پشت سرم انداختم چند بسيجي شهيد شده بودند دنبال راهي مي گشتم كه حاجي را به عقب منتقل كنم ماشيني امد و حاجي را سوار كرديم نمي دانستيم شهيد شده است يا مجروح است . ماشين كه حركت كردد يدم كه نفس مي كشد از خوشحالي نمي دانستم چه كنم به بهداري رسيديم حاجي را داخل بردند لحظاتي بعد چند نفر امدند خبر شهادت او را به من بدهند انها هم گريه مي كردند . تازه ان موقع فهميدم كه حاج كلهر شهيد شدده است . روح بلند او ميهمان ملائك شده بود و ما مبهوت مانديم در عمليات ولفجر هشت خبر آوردند مجروح شده . با علي ميرايي قرار كذاشتيم به عيادت او برويم وقتي به بيمارستانش رسيديم ديديم سخ ت مجروح است كتف و دست راستش خرد شده كليه اش هم اسيب ديده بوذ. پرسيدم حاحي حالت چطور است در حالي كه با سختي حرف مي زد گفت :خوبم الحمدلله، ديدم قسمتي از لبش بريده . خون مي ايد پرسيدم حاجي لبت هم تركش خورده گفت نه در همين موقع چهره ي او در هم شد و اخمهايش تو هم رفت دستهايش را مشت كرده و لبانش را گاز گرفت . دندانش درست در همان نقطه ي لبش كه پر شده بود فرو رفت درد به سراغش امده بود در حالي كه از درد به خود مي پيچيد كوچك ترين حرفي نزد حتي اهسته هم ناله نمي كرد وقتي اين صحنه را ديدم نتوانستم خودم را كنترل كنم گفتم با خودت اين رفتاررا نكن حاجي يك دادي ، هواري ، چرا اين جوري مي كني صبر كرد تا درد ارام شد دوباره لبخند هميشكي روي لب مجروحش نشست گفت " مي حواهم حسرت يك اه را هم به دل دشمن بگذارم" من اگه جاي شما بودم يه دور ديگه سه تا خاطره رو حالا يا بعدا مي خوندم تمام اين پست بر گرفته از نرم افزار حماسه دفاع مقدس است |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 5:11 توسط سلیمان |
|
|
اينها را به حساب اينكه هم محلي من هستند انتخاب كرده ام تا باور كنم كه اونايي كه رفتند و بهشت رو فتح كردند از جهان ديگري نبودند همشهري ها ي من و شما بودند همتي مي خواد تا به اون جا برسيم ايست! ايست! پس از اتمام عمليات ،چون از بيمارستان مرخص شده بودم و دوره ي استراحت تا بهبود كامل در خانه مي گذرانيدم چشم از مطالعه و مشاهده ي اخبار روزنامه ها و مجله و صدا وسيما كه بر مي گرفتم گوشم به در بود كه كي و كي به عيادتم مي ايد تا گپ و گفتگويي بزنيم و بدين ترتيب و بدين ترتيب نه خلقم تنگ بشود و نه حوصله ام سر برود آن روز ،انگار خدا همه چيز را به من ارزاني نمود چون هدي ميرزا پور را در كنار داشتم هادي از تك تير اندازان معروف و ماهر در عمليات ثامن الائمه بود و علاوه بر اينكه در بسيج خونين شهر عضويت داشت ،از برادران مخلص سپاه رودير نيز به شمار مي رفت او كه تازه از منطقه ي عملياتي به مرخصي امده بود گرم و گيرا از جبهه و رزمندگان برايم مي گفت و مرا با تعريف و توصيف ماجراهاي آنجا از بستر و بالين مي كند و به سنگر و دامنه ي خاكريز مي برد و با حوادث حماسي آن تن و جان از جبهه دور افناده ام را طي در گير نمودن با شنيدن انها، به وجد مي آورد و تازه مي كرد ولي از آنجا كه ساده و بي ريا بود و با صفا هر چه مي گفت از شور و شعور و رادي و دلاوري ديگران بود كه اين چنين كردند و ان چنين افريدند و صحنه هايي به تمام معنا مهيج و تكان دهنده از فلان رزمنده يا بهمان بسيجي من كه از جرات و جسارت و صفاي درونيش كم و بيش با خبر بودم روبه او كرده و گفتم : هادي جان من كه با اين چشمهاي خودم از اين زاهدان شب و شيران روز رشادتهاي فراوان ديده ام از اين گذشته زخم اين مجروح در بستر افتاده ي خانه نشين نيزنا سلامتي از تصادف يا زد و خورد شخصي يا بيماري و جراحي آپانديس و چه ميدانم چه و چه نيست مي خوام ببينم خود شما توي اين عمليات چه گلي كاشتي اما مگه زير بار مي رفت حاشا و كلا چون مي دانستم كه فروتني و بزرگي روحش به او اجازه نمي دهد كه از كارهاي عجيب و غريبش در جبهه دم بزند و حتي به ندرت پيش مي آيد كه براي خانواده اش تعريف نمايد. دست بردار نبودم و اصرار پس اصرار كه : "نوبتي هم باشد؛ مي خواهم بدانم كه تو چي كار كردي" از خودت بگو سر انجام در مقابل اصرار فراوانم و قولي كه از من گرفت تا نزد كسي ديگر بازگو نكنم ؛روبه من كرد و گفت: عليرضا كجاي كاري پسرما كه كاره اي نيستيم اين لطف خداست كه شامل حالمان مي شود تا موفق شويم تا بعضي وقتها كارهايي بكنيم و گرنه :" آ ن ذره كه در حساب نايد ماييم" آخه تنهاي تنها بي يك كلاش هفت تن از عراقي ها را از پاي در آوردن و بي محابا و يك تنه توي آتش و خون، از پشت اين خاكريز به آن خاكريز رفتن و ناگهان با چهل الي پنجاه نفر سرباز عراقي ارتش بعث روبرو شدن و درست سر بزنگاه با اسلحه اي كه تيرش تمام شده و توي خشابت هم از بد شانسي هيچ تيري نداري و سلاح و مهمات ديگر نيز در دسترس نيست تو فكر مي كني كه اگه عنايت او نباشه، جز مرگ با چه چيز ي رو به رو هستي ؟ گفتم: خوب اين معلومه ولي بگو ببينم چي شده جواب داد چي مي خواستي بشه اصلا به روي خودم نياوردم و چند بار با صداي بلند گفتم: ايست! ايست! و نا گهان ،همه دست بر سر ،مانند برها يي كه به سمت آغل مي روندجلو آمدند و منتظر شدند كه اين بنده ي رو سياه چه بلايي مي خواهد بر سرشان بيا ورد به نقل از خاطره ي علي رضا محمد دوست شهيد هادي ميرزا پور 1- شهيد هادي ميرزا پور فرزند ابراهيم در 19 تير ماه سال 1343در شهرستان رود سر متولد شد و طي دفاع جانانه اش در منطقه ي نورد اهواز به تاريخ 10/2/61به شهادت رسيد هر كه از معركه بگريزد... دربان بود اما نه در اداره يا محل خدمت و يا جاي ديگر بلكه اولين نفري بود كه روي نيمكت سه نفره ي كلاس بغل ما مي نشست و به هنگام ورود و خروج ما ، اين او بود كه مجبور مي شد از سر جايش بلند شود ؛به همين جهت به او در بان مي گفتيم بسيار با صفا و با ايمان بود و از دوستي با او خيلي لذت مي برديم . از اين رو نه تنها در طول مدرسه با او بوديم كه در گشت و گذار و بازي و تفريح بيرون از مدرسه نيز ولش نمي كرديم و رفيق راه و نيم راهش بوديم روزي با هم به يكي از روستا هاي نزديك رفتيم در نزديكي روستا ، نقطه اي را نشانم داد و در حالي كه مي خنديد گفت ابولقاسم اگه يه چيزي بهت بگم قول مي دي كه پيشت بمونه و بش عمل كني من كه غافل گير شده بودم با بهت و نگراني به او گفتم : نفهميدم چي شده چي مي خواي بگي نكنه اونجا كه نشان مي دي چيزي قايم كردي يا گنج منج پيدا كردي از خيالات و حرفهاي خارج از محدوده ي من زد زير خنده و حسابي خنديد . وقتي خنده اش تمام شد ؛ لبخندي تحويلم داد و گفت: نه دوست من كجاي كاري تو آخه من گنج حرفش را قطع كردم و گفتم چرا كه نه مگه تو چته اتفاقا اگر كسي شايستگي پيدا كردن و رسيدن به گنج رو داشته باشه ؛ او تويي و بس تشكري كرد و گفت: از مرحله پرت شديم مي خواستم بهت بگم كه در آينده من شهيد خواهم شد و اون نقطه اي كه نشونت دادم از اونجا تا محلي كه دفنم مي كنن مي خوام كه جنازه ام روي دست مردم تشييع بشه آن روز حرفهايش برايم بسيار نا باورانه و دور از منطق و قبول بود بهمين جهت ،ابرو بالا انداخنه و با چشمهاي گرد شده و دهان باز نگاهش كردم و كمي بعد گفتم : خواب ديدي خير است ان شاءالله پس از چند سال ديگر به عنوان امداد گر در لشگر قدس گيلان مشغول به كار شد و از اين ره گذز به جبهه رفت در عمليات كربلاي دو مجروح شد و چون خواستند كه برگردد تا خوب بشود در پاسخ گفته بود در روايات خوانده ام كه هر كه از معركه ي جنگ بگريزد كافر است من بايد تا اخرين قطره ي خونم با دشمن بجنگم او با همان وضعيت در جبهه ماند و مبارزه ها نمود تا سر انجام در يكي از پيشروي ها ي بر و بچه ها به خدايش پيوست سالها بعد تابوت محتواي مقداري از استخوان هايش در همان نقطه اي كه خود خواسته بود از ماشين بيرو اورده شد روي سر ودست جمعيت انبوهي كه در تشييع جنازه شركت كرده بودند تا گلزار ابديش بدرقه شد به نقل از خاطره ي ابولقاسم عباس پزاني متن بالا در باره ي شهيد ثابت پور بود شهيد رضا ثابت پور: شهيد رضا ثابت پور فرزند حيدر از روستاي گوشت پزان شهرستان رود سر است كه به تاريخ 5 خرداد 1344متولد شده و به تاريه 10شهريور 1365 در حاج عمران به شرف شهادت نايل امد بر گرفته از كتاب " ما كربلايي هستيم" التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 5:32 توسط سلیمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ اثري از سليمان ،16،ساله _كه ارزوش اينه كه بسيجي بشه_ و توي يه گوشه ي پرت اين مملكت به اينترنت بي سرعت (باور كنيد واقعا بي سرعت)دست يافته و براي خودش يه صفحه ي اينترنتي باز كرده تا باور كنه كه اينترنت فقط براي چت و كارهاي بدبد نيست و توش كارهاي خوب خوب هم ميكنند تا حداقل به بهانه همين وبلاگ هم كه شده دو تا كتاب بخونه و چهار رفيق ميزان دست و پا كنه شايد هم از اين راه يه ثوابي به جيب زد اگر چه نويسنده ي خوبي نيست سواد درست و حسابي همم نداره در هر صورت باور كنيد سخت محتاج دعا تان هست و عاجزانه التماس دعا داره تا شايد مقداري اين دل سنگ و سياه ش شفا بگيره و تنها افتخارش در زندگي _كه جرئت نمي كنه در جايي بگه_اينه كه شفا يافته ي امام خميني (البته نه از لحاظ جسمي) حتما چشمهاتان گرد شده و حسودي مي كنيد حالا شرح ماجرا را به موقعش توي وبلاگم مي ذارم يا علي
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
| پیوندها |
|
http://rogheh.blogfa.com/ از نسل سرخ لاله ها ايين بهشت عاشفان ولايت حاج همت اللهم عجل لولیک الفرج(یا کریم) از نسل یک به نسل سه , صدا مفهومه؟ یهود=عدوالله یوسفان فاطمه |
|
RSS
|